25 January 2012

سفر به ایران 2012

دو سال گذشت... آخرین باری که رفتم ایران ژانویه 2010 بود... رفتم که ویزای دانشجویی بگیرم و برگردم. و برگشتم. حالا دوباره دارم میرم ایران. اینبار میرم که اقامتم رو بگیرم و برگردم. و انشاءالله برمیگردم [چشمک]
دلم برای خیلی چیزا تو ایران تنگ شده. بیشتر از همه خانواده. هم خانواده خودم هم خانواده همسری. و چیزهایی که نمیشه جای دیگه داشت و اگر هم باشه اون حال و هوای ایران رو نداره مثل غذا: دیزی و قلیون توی کوهسار. کله پاچه بره سفید. چلو گوشت حاج حسن ساری.
چیزهای دیگری هم هست که اصلا دلم نمیخواد ببینمشون ولی فکر نکنم راه فراری ازشون باشه مثل خیلی چیزها که خودتون میدونین!

خلاصه دارم میرم ایران... گرچه اوضاع بهم ریخته است... اقتصاد داغونه... ولی کاش مردم مثل قبل باشن... خوشحال باشن... زندگی در جریان باشه... بگو بخندها باشه... دورهم نشینیها باشه... مردم ما بدتر از اینا رو تجربه کردن و سروایو کردن (اینم یه تیکه انگلیسی :دی)

06 January 2012

تعطیلات سال نو

تعطیلات سال نو که میرسه مردم که از قبل برنامه هاشون رو چیده اند، بلیطشونو خریده اند، هتلشونو رزرو کرده اند، راهی مسافرت میشن. مخصوصا اینجا که تعطیلات توی تابستون میفته. ما هم که به زندگی دقیقه نودی عادت داریم شب قبل از اینکه تعطیلات شروع بشه تصمیم گرفتیم ماشین رو برداریم و بریم جنوب و مرکز استرالیا رو بگردیم.
از سیدنی شروع کردیم و حاشیه اقیانوس رو گرفتیم رفتیم به سمت ملبورن و بعد از اون به سمت ادلاید. از اونجا هم مستقیم از داخل سرزمین استرالیا (Inland) برگشتیم سیدنی. شب سال نو رسیدیم سیدنی و آتیش بازی سال نو که سنتش چیزی شبیه سفره هفت سین در نوروز خودمونه رو هم دیدیم. سفر خیلی خوب و جالبی بود. مسافت حدود 4000 کیلوتر رو در هشت روز طی کردیم، کلی مناطق و طبیعتهای متفاوت دیدیم، از سه تا ایالت گذر کردیم و قوانین متفاوت ایالتها رو تجربه کردیم! 
این هم چندتا عکس از سفرمون



















30 November 2011

09 July 2011

نامه

امروز داشتم کشو نامه هامو مرتب میکردم و اونایی را که بنظرم دیگه لازم نبود نگهدارمشون، دور میریختم تا جا واسه نامه های جدید باز بشه که نامه یک دوست قدیمی رو دیدم. نامه ای که روزیکه داشتم میومدم به استرالیا برایم نوشته بود. حالا که دو سال از اون موقع میگذره خوندنش خاطرات زیادی رو برام زنده کرد. گفتم اینجا بگذارمش تا برای همیشه ماندگار بشه!

"هجرت تولدی دوباره است" این اعتقاد شریعتی بود.
سلام سعید جان
هجرت شما مصادف شد با بزرگترین تحول سیاسی ایران بعد از واقعه انقلاب بهمن 57، گرچه که چیزی نمانده بود که انگشت شصت پای ما هم ناخودآگاه در این تور گیر کند ولی نیروهای مافوق بشری باز هم به فریاد ما رسید و خلاص، این وسط دوربین شما قربانی شد و من که قصد داشتم در این مدت باقیمانده بعد از تحویل خانه ات به نحو احسن و با تمام توان از شما پذیرایی کنم تا جبران زحماتی را که قبل از رفتن من به ممالک کفر متحمل شده بودی باشد اما درست در آخرین ثانیه ها دوربین فنا شد، آنهم سر هیچ و پوچ. عذرخواهی احمقانه ترین کلمه است ولی قول میدهم جبران کنم.
  سعید! اشتباه و خطا را به عنوان یک اصل جبری که برای بشر تعریف شده بپذیر! دنیا و تمام اشیاء و روابط و ضوابط آن که حاکم بر سیر حرکت تاریخ است نسبی و فناپذیر است. تنها چیزی که وجود دارد "انسان" است، نه انسان فیزیولوژی بلکه نرم افزار وجود یه آدمی، حالا روح یا روان یا انرژی یا هرچیز دیگری، چیزی که انسان با آن تعریف می شود، شخصیتش، منش و کردارش. اولین سوال که در مورد شناسایی یک آدم با یک جمله ساده شروع می شود:
- چطور آدمی است؟
کسی که در سوال اول به پول و شهرت و اصل و نسب اشاره نمیکند بلکه خیلی ساده می پرسد: چطور آدمی است؟
شاید در پاسخ اشاراتی به پول و شهرت و اصل و ... شود تا از این ابزار تحلیل رفتار اتفاق بیافتد اما اگر پاسخ دهنده آدم پیچیده ای نباشد راحت پاسخ میدهد:
- خوب است!
- بد است!
- نمی دانم!
- با حال است یا نیست!
- عاقل است یا نیست!
- صادق است یا نیست!

می خوام بدانی صفات انسانی خیلی ساده تر از آنی که فکر کنی در زندگی روزمره جلوه میکند. چیزهایی که برای من ارزش است. فارغ از تمام روابط پوشالی بین آدم ها، روابطی که براساس اشیاء و پول شکل میگیرد. همیشه اعتقاد داشتم تو استعداد نهفته ای داری که هنوز از آن استفاده نکرده ای! شاید دنیا تو را آماده ندیده، شاید نیروهای طبیعت زمان لازم دارند اما روزی آدم بزرگی می شوی اگر لایق باشی. مکانها فقط وسیله هستند نه هدف. از نظر من دانه آدمی باید در خاک مناسب قرار گیرد تا رشد کند. این خاک یک مکان نسبی است که برای هرکسی تعریفی خاص دارد.
بهرحال امیدوارم به جایگاهی که لایق آن هستی تکیه بزنی.
به امید دیدار دوباره
88/4/10

پی نوشت: آمار بازدید وبلاگ از مرز 20 هزار گذشت! البته تا سال قبل که هنوز فیلتر نشده بود از مرز 16 هزار گذشته بود. بهرحال این رو به فال نیک میگیرم :)

01 July 2011

مهاجرت به استرالیا

دو سال پیش در چنین روزی اومدم به استرالیا
شاید بعضی وقتها در مورد اینجا موندن تردید داشتم، ولی هرچی که میگذره برگشتنم به ایران غیرممکن تر میشه! دوری، غربت و تنهایی قطعا سخته ولی ارزشی که به یک انسان داده میشه و آرامشی که غیرقابل انکاره، هم هست.
تصور کن نیمه شب حالت بد بشه و زنگ بزنی آمبولانس بیاد و ببره بیمارستان. در عرض کمتر از 5 ساعت انواع آزمایشها رو ازت بگیره و سرحال بفرستت خونه و بهت بگه که فایلت اینجا هست و بعدا وقت بگیر از متخصص و بیا پیشش تا چکاپت کنه و ... و همه اینها بدون هیچگونه هزینه ای و فقط با نشان دادن یک برگ رسید کوچیک که فقط نشون میده تو برای اقامت استرالیا اقدام کردی... تازه آمبولانسیه هم 10 بار برای دیر رسیدن ازت عذرخواهی میکنه و خیلی جیزایی ریز دیگه که در حالت عادی شاید خیلی مهم نباشه ولی در شرایط خاص کاملا ملموسه!
آره همه اینها رو گفتم که بگم برگشتن خیلی سخته...

پی نوشت: داستان بیمارستان قبلا اتفاق افتاده بود و جای هیچ نگرانی نیست :)